تبليغاتX
باران45




























باران45

"كه عشق آسان نمود اول"

سال گذشته همت كردم و سوم راهنمايي را خوندم و با معدل نوزده و هفتاد و دو قبول شدم. اين يكي از بزرگترين موفقيت هايي بود كه تو زندگيم داشتم چون تا حالا كه دست به هرچي زده بودم يا خرابش كرده بودم يا نصفه كاره رهاش كرده بودم.

امسال ميرم سال اول و تصميم دارم همينجور ادامه بدم. خدا رو چه ديدي شايد يه روز خواستن اين مملكت را بدن دست من بايد دو كلاس سواد داشته باشم يا نه؟

امروز دلم هواي اين خونه رو كرده بود. گفتم بيام دوكلوم بنويسم. اينجا امن ترين  و قشنگ ترين نقطه ي دنياست برام

 فراموش نكرده ام ميدونم كه شما هم منو فراموش نخواهيد كرد ولي چه كنم كه هرگز روي باز گشت نخواهم داشت

| چهارشنبه نهم شهریور 1390 | 13:0 | باران|

سال هشتاد و نه تموم شد سالی که من تونستم بلاخره اراده کنم و زندگی ام را در مسیری بهتر قرار بدهم و تا جایی که می تونستم از چیزهایی که مایه ی آزارم میشد فاصله بگیرم. حالا مدتیه که احساس خوبی دارم چون درسته که زندگی مشکلات و سختی های خودشو برام داره ولی من پرم از حس های خوب حس خوب دوندگی و تلاش ، حس خوب دور از بطالت و کسالت بودن ، حالا می تونم از روزهای زندگی ام استفاده ی بهتری داشته باشم و اینجوری نباشه که صبح تا شب همه اش پشت کامپیوتر به انتظار کامنتی بشینم .حالا کلی کار دارم که باید انجام بدم آخه دارم ادامه تحصیل میدم . من از اول مهر دوباره پشت نیمکت می شینم و گاهی پای تخته سیاه با گچ سفید ریاضی حل می کنم نمیدونید چه کیفی داره اینکه بتونی برگردی و یه چیزی را خراب کرده ای از اول شروع کنی حتی اگه دیر شده باشه


سال نو مبارک

| یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 | 16:40 | باران|


یه وقتهایی حس می کنم قشنگ ترین جایی که تو دنیا داشته ام و دارم همین وبمه . روزی که اینجا را حذف کردم و رفتم خوب یادمه چند روز اغلب برای کاری که کردم گریه می کردم و دلتنگ وبم میشدم . احساس می کردم اصلا من تو این وب زندگی می کردم و حالا که حذفش کرده ام قطعا من مرده ام . آدما گاهی تو موقعیت هایی قرار می گیرند که فکر می کنن برای رسیدن به شرایط یا چیزهای دوست داشتنی تر باید از بخشی از اونچه که تا اون لحظه دوست داشته اند  بگذرند  و به قولی قربانی بدهند حذف وب من هم یه جورایی قربانی کردن بود و اشکال کار این بود که من بزرگترین دلخوشی ام را قربانی کردم . اینکه میگم وقتی وبم حذف شد انگار که  مردم در واقع من که نمرده بودم دلخوشی های شیرینم مرده بود. تجربه های شیرینی که توی این وب اولین بار کسب کرده بود تجربه شیرین موفقیت تو یه کاری تجربه شیرین داشتن دوستانی که هرگز تو دنیای واقعی نمی تونستم داشته باشمشون چون تو دنیای واقعی آدم نسبتا منزوی بودم که نمی تونستم اونطور که باید با دیگران ارتباط برقرار بکنم و واسه خودم دوستانی داشته باشم ولی اینجا تونستم دوستانی برای خودم پیدا کنم که هنوز که هنوزه بعد گذشت اینهمه مدت که دیگه در این وب را به روی کسی باز نکردم و با هیچیک از این دوستان در  تماس نبوده ام  همیشه یه یادشون بودم و هرگز فراموششون نکردم. هنوز صدای شیپور محمد رضا گاهی تو گوشم می پیچه . صدای خنده های بچه ها که دست به دست هم می دادند و سر به سرم میذاشتن. به هر حال میخوام بگم بهترین و شادترین روزها ی زندگیم را توی این وب گذروندم و دوست دارم گاهی بیام اینجا یه چیزهایی بنویسم. اینکه نمی تونم کامنت دونی را باز کنم دلیلش اینه که هرگز خودمو برای اونطور رفتن نخواهم بخشید و هرگز روی اینکه بتونم یه بار دیگه با دوستهایی که اینجا داشتم روبرو بشم نخواهم داشت. همون بهتر که اگه اونها هم هنوز منو به یاد دارند همینجور از پشت در و پنجره های بسته حضورم را حس بکنند البته اگه تمایلی به حس حضورم داشته باشند.

از اینجا که رفتم وب هایی ساختم و حذف کردم چون هیچ جا وب باران نمیشه. الان هم یک سالی است که تو یه وب دیگه می نویسم ولی اونجا هم هرگز  وب باران نخواهد شد .

خوشحالم که می تونم گاهی اینجا باشم

به خونه ی خودم خوش اومدم

| دوشنبه دوم اسفند 1389 | 16:38 | باران|


شاید اینروزا برگردم و بازم گاهی اینجا بنویسم البته بازم با کامنت دونی بسته فعلا

دلم برای اینجا و خلوتم تنگ شده

| جمعه هشتم بهمن 1389 | 11:56 | باران|

 
 
 اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند
لبهای باز ما را بگذار تا بدوزند
 
بگذار تا دستها را بر دستها ببندند
بگذار تا بگوییم بگذار تا بخندند
 
بگذار هر چه خواهند نجوا کنان بگویند
بگذار رنگ خون را با اشکها بشویند
 
بگذار تا خدایان دیوار شب بسازند
بگذار اسب ظلمت بر لاشه ها بتازند
 
بگذار تا ببارند خونها رسینه ی ما
شاید شکفته گردد گلهای کینه ی ما
 
 
نصرت رحمانی
 
| یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 | 11:56 | باران|

 

ماجرا از آنجا شروع که اون قدیمها که من و نهیق تازه با بالاترین آشنا شده بودیم قرار شد اونجا هم یه کوچولو فعالیتی بکنیم و ببینیم اوضاع اونجا چطوره. البته نهیق زودتر از من دست به کار شده بود و اون بود که تونست یه دعوت نامه هم برای من درست کنه که من هم بتونم در بالاترین فعالیت بکنم . طبیعیه که من اونجا هم اسم کاربری باران ۴۵ را انتخاب کردم که با همین اسم اونجا هم بتونم دستی داشته باشم. نهیق خیلی به بالاترین  علاقه مند شد ولی برعکس نهیق اون محیط هیچ جذابیتی برای من نداشت چون اولا رقابت شدیدی حکم فرما بود اینقدر که حس کردم این رقابت باعث شده که کاربران اونجا را مثل یه میدان جنگ و مبارزه ببیند و بزرگترین هدفشون این بود که از سر و کول بقیه بالا بروند تا بتونند در صفحه اول قرار بگیرند .  شاید اشتباه می کنم ولی محیط خیلی خشن و بی رحمی به نظرم اومد. از  صفا و صمیمتی که در بلاگفا داشتیم اونجا خبری نبود و برعکس اینجا که ما از دیدن موفقیت وب دوستانمون لذت می بردیم و در کنار هم لحظات و خاطرات قشنگی داشتیم حس کردم اونجا همه فقط فکر رفتن به صفحه اول هستند و حتی اگه می خوان با هم دوستی بکنند دوستی شان به این خاطر است که بتونند از این دوستان برای بالا رفتن کمک بگیرند . از طرفی این که برای پست گذاشتن و موفق شدن انرژی محدودی داشته باشی برام اصلا جالب نبود میدونم که شاید نگاه بدبینانه و قضاوت نامنصفانه ای داشته ام ولی در هر صورت این شد که اصلا از اونجا خوشم نیومد و در این حین برای کاربری  نهیق مشکلی پیش اومد که اسمش از بالاترین حذف شد چون اونروزها کسی نداشتیم که برایمان دعوتنامه دیگه ای بفرسته  من برای اینکه دیگه نیازی به کاربری باران ۴۵ در بالاترین نداشتم به نهیق پسش دادم و گفتم می تونی از همین کاربری  که برای من داده ای استفاده بکنی و ایشون هم شروع کرد روی همون کاربری فعالیت کرد  که اتفاقا  با تلاش های شبانه روزی و اراده ی آهنی که به خرج داد اینبار کارش گرفت و این اسم براش به قول خودش خوش یمن در اومد و تونست اونجا واسه خودش اسم و رسمی رقم بزنه.

بعدها متوجه شدم نهیق در ورد پرس هم به همین اسم باران ۴۵ برای خودش وب زده و اونجا هم داره به همین اسم فعالیت می کنه البته حق داره اونهم دلش می خواست حالا که در بالاترین به اسم باران ۴۵ معروف شده در سایت های دیگه هم از همین اسم استفاده کنه تا دوستانش بدونند که این همون باران ۴۵ بالاترین است. مشکلی که این وسط پیش میاد اینه که نهیق در پست گذاشتن خیلی راحته و برعکس من که وقتی پستی می ذارم خودم اونو از ده تا فیلتر عبور میدم تا شایسته وبم و روحیه ام و اسمم بدونم و خصوصا به عفت قلم خیلی اهمیت میدم نهیق زیاد مقید این مسائل نیست و به نوعی  با دموکراسی کامل عمل می کنه حالا این وسط من می مونم و خجالتی که وقتی می بینم مثلا دوستان گاهی شک می کنند به اینکه آیا واقعا به عنوان مثال  اون پست کروبی و احمدی نژاد را در ورد پرس من گذاشته ام یا دیگری .

من هم که صد البته نه می تونم حق اعتراض داشته باشم به اینکه نهیق عزیز حالا که با اسم باران ۴۵ فعالیت می کنی حداقل سعی کن پست هایی که می ذاری جوری نباشه که من بکشم پس چاره ای نمی مونه جز اینکه من بیام اینجا یه پست بذارم و هر چند برای اینکار خیلی دیر شده  ولی به همه اعلام بکنم که دوستان عزیز  در اینترنت جز اینجا و فتو بلاگم  هیچ پست و مطلبی که با اسم باران ۴۵ نوشته شده باشه ربطی به من نداره. حالا که نهیق عزیز با این اسم اینقدر در بالاترین موفق عمل می کنه پس این اسم حق مسلم اونه و بهتر ه من هم برای خلوت خودم اسمی مناسب تر انتخاب کنم که به سکوت و خلوت وبم بیاد و خیال خودم و دوستان و نهیق را هم راحت بکنم. البته خیلی وقت بود دلم می خواست اسم وبم را تغییر بدم و این هم بهونه ای شد که کاسه ها را سر نهیق بشکنم . پس دوستی ها به چه درد می خوره؟؟؟

و اما در مورد این که نهیق عزیز  دنبال آدرسی از من میگردی آخه عزیز دل خواهر اول اینکه آدرس من همینجا سر جاشه و من شکر خدا همین وبم را حفظ کردم که بی خانمان و بی آدرس نباشم تا به حرمت دوستی که در این مدت با دوستان کرده بودم اونها از من بی خبر نباشند و اگر نظر یا اعتراضی در مورد نوشته هام داشته باشند می تونند روی فتو بلاگم بنویسند

البته نا گفته نماند که نهیق یکی از بهترین و بی شیله پیله ترین دوستانی است که من داشته ام و هرگز مهربونی هاش و صداقت و صمیمیت برادر وارش را فراموش نمی کنم  و امیدوارم اینها که نوشتم خدای ناکرده سو تفاهم پیش نیاد که من به نهیق یا عملکردهاش اعتراض یا گله ای  دارم قصد من فقط این بود که بتونم توضیحی بدم که چی شده که نهیق با اسم باران ۴۵ در بقیه سایت ها فعالیت می کنه. پس نهیق عزیز یه بار دیگه میگم خیلی خوشحالم که این اسم برات خوش یمن در اومد و امیدوارم با این اسم هر روز موفق تر از روز پیش در نت ظاهر بشی  از همه دوستان نیز می خوام منو برای همه نامهربونی هام ببخشند.

| شنبه چهاردهم شهریور 1388 | 1:46 | باران|

 

دوستان  قدیمی حتما این تصویر را به یاد دارند

دیروز روز جهانی وبلاگ نویسان بود

خیلی دلم می خواست دیروز مطلبی بنویسم و از وبلاگم و خودم و دوستانی که اینجا داشته ام بگم ولی هر کاری کردم دلم رضا نشد.

دیروز همه اش تو این فکر بودم که مگه حالا این خونه مجازی من هم میشه وبلاگ خطابش کرد که بخوام در روز جهانی وبلاگ نویسی مطلبی یه این مضمون بذارم؟؟؟

وبلاگی که نه لینک داره  و نه کامنت دونی

نمی دونم شاید خونه های مجازی هم متروکه هایی دارند که خونه من هم جز این متروکه هاست. متروکه ای که من مثل زنی که دل بسته به خاطرات گذشته وبلاگ نویسی و نمی تونه در این خونه  را ببنده و بره پی زندگیش. زنی که هیچ جای دیگه جز خونه خودش هر چند هم که متروکه شده باشه راحت نیست .

یادش بخیر زوهایی که اینجا پر می شد از صدای شیپور محمد رضا و گل دخترم دیونه که همیشه عینک دودی به چشم داشت

یاد کامنت های ردیفی نهیق و باغچه های گل نسیم سحری که توی کامنت دونی می کاشت بخیر چقدر این دو تا با هم مهربون بودند

ایازکه همیشه لج منو با آدرس نذاشتن در می آورد وباران لاوداداشی مهربونم با حضور همیشگی اش.

عهد خانمی کوچه های شاعری ومسعودورزشکار که سایه وار مهمون همیشگی وبم بودند.

فاطمه....مروت و مدارا....طنز (پیمان)....کلاغستان....گنجینه سعادت....چرت نویس های شبانه.....استداد های درخشان....فانوس....شب بی ستاره....مرد آبی....سرگذشت عاشقان....دنیای سرعت....رویای کوچک....عاشقانه دوستت دارم....عشق آسمانی ...عطر گلریز ....انگار در من گریه می کرد باران....خلوت گزیده....دل خسته....دلکده....عشق آمدنی است نه آموختنی....دوستت دارم بابایی....به وسعت آسمان....دلکده....غم تنهایی یک نوجوان....تنها برای هیچ کس....خداوند کجا نیست....رویای خیس یک مرد بارونی....قرار ملاقات

بعضی از این وبها حذف شده اند و بعضی ها وب های دیگه ای ساخته اند که آدرس اون وب های جدید شون را هم دارم ولی من به همین آدرس های قدیمی یادشون کردم که برای خودشون هم تجدید خاطره ای بشه اگر اسم کسی را جا انداخته ام عذر می خوام.

خواستم به این طریق بگم یاد همسایه های قدیمی دنیای مجازی درست عین یاد همسایه های قدیمی دنیای واقعی هرگز فراموش شدنی نیست و از همه عزیزانی که در این مدت اسم منو از لینک وبهاشون حذف نکرده اند و اجازه داده اند وبم توی خونه ی اونها هم نفس بکشه قدردانم و شرمنده مهربونی شان هستم

یک وبلاگ یعنی فرصتی داشته باشی تا دنیایی حقیقی تر از دنیای واقعی برای خودت بسازی . دنیایی که بتونی  رو راست تر باشی و صادق تر. حداقل برای من که اینطور بوده .

 

 

| سه شنبه دهم شهریور 1388 | 12:52 | باران|

 

 

مفضل بن قيس ، سخت در فشار زندگی واقع شده بود . فقر و تنگدستی ،قرض و مخارج زندگی او را آزار میداد . يك روز در محضر امام صادق ، لب به شكايت گشود و بيچارگيهای خود را مو به مو تشريح كرد : " فلان مبلغ قرض دارم ، نمی دانم چه جور اداء كنم ، فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدی ندارم ، بيچاره شدم ، متحيرم ، گيج شدهام ، به هر در بازی میروم به رويم بسته میشود . . . " در آخر از امام تقاضا كرد درباره اش دعايی بفرمايد و از خداوند متعال بخواهد گره از كار فرو بسته او بگشايد .

امام صادق ، به كنيزكی كه آنجا بود فرمود : " برو آن كيسه اشرفی كه منصور برای ما فرستاده بياور " . كنيزك رفت و فورا كيسه اشرفی را حاضر كرد . آنگاه به مفضل بن قيس فرمود : " در اين كيسه چهار صد دينار است و كمكی است برای زندگی تو " .

- " مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم اين نبود ، مقصودم فقط خواهش دعا بود " .

- " بسيار خوب ، دعا هم میكنم . اما اين نكته را به تو بگويم ، هرگز سختيها و بيچارگيهای خود را برای مردم تشريح نكن ، اولين اثرش اين است كه وانمود میشود تو در ميدان زندگی زمين خورده ای و از روزگار شكست يافته ای . در نظرها كوچك میشوی . شخصيت و احترامت از ميان میرود ".

. بحارالانوار

 

پ - ن :پشیمانم برای همه درد دلهایی که در طول عمرم کرده ام امیدوارم دیگه جز خدا با هیچ کس  درد دل نکنم

 

| یکشنبه هشتم شهریور 1388 | 18:42 | باران|

Design By : shotSkin.com