
اگه بگم خسته شدم دروغه چون هیچ زنی از خونه خودش خسته نمیشه
اگه بگم حرفی برای گفتن نمونده باز هم دروغه چون تا زندگی هست حرف هم هست
اگه بگم غمگینم از رفتنم دروغه چون با رفتنم می دونم زندگیم قشنگتر میشه
نتونستم حذف وبلاگ را بزنم چون این وب برایم درسها و ارمغانها داشت
تصمیم گرفتم برای مدتی نامعلوم تعطیلش کنم
از همه همراهان می خواهم اینبار منو با نگذاشتن کامنت همراهی کنند چون به هیچ وجه امکان جواب دادن به کامنت ها را نخواهم داشت
برای همه تون آرزوی خوشبختی و موفقیت در تمام مراحل زندگی دارم

اگر فقط طلب عشق کنی آنوقت نابالغ باقی خواهی ماند ، بچه باقی خواهی ماند . تا موقعی که بالغ نشوی و نتوانی عشق را نثار کنی ، هنوز از بچه گی در نیامده ای .
مردان شجاع فرصت می آفرينند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت مي نشينند .
خوشبختی يعني هماهنگی با حوادث روزگار .
اشتباه فرصتی است كه هوشمندتر باشيم.
موفقيت توانايي رفتن از شكستی به شكست ديگر بدون از دست دادن شور و حرارت است.
ما چقدر دير متوجه مي شويم كه زندگي وحيات يعني همان دقايق و ساعاتی كه با كمال شتابزدگی و بی رحمی انتظار گذشتن آنرا داشته ايم.
بهشت نيز در تنهايی ديدنی نيست .
مهم نيست اگر زمين بخوريد ، مهم دوباره برخاستن است .
با زبان خوش و ملاطفت ، مي توانيد فيلی را با يک تار مو به دنبال خود بکشانيد .
آن چه امروز شما راست یک روز به دیگری سپرده می شود .
به همه عشق بورز، به تعداد كمی اعتماد كن، و به هيچكس بدی نكن.
چنان باش كه بتوانی به هر كس بگوئی مثل من رفتار كن.
وضع و حال مردمان تنگ فکر به وضع و حال بطریهای تنگ دهن می ماند ، هرچه کمتر در خود داشته باشند با سر و صدای بیشتری آن را به خارج می ریزند .
خوشبختی بر سه ستون استوار است: فراموش کردن گذشته، غنیمت شمردن حال وامیدوار بودن به آینده.
فاصله تابش خود را بر دیگران تنظیم کن خداوند خورشید را در جایی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند.
زیبایی زندگی در آنچه بدست آوردیم نیست...زیبایی زندگی به راهیست که رفته ایم.

پشت پنجره باران را به تماشا نشسته ایم. قطره های بارون روی آب حوض رقص شادمانه ای دارند
چهره تو مثل همیشه ملیح است و معصوم.
صدای خنده های شادمانه ات قشنگترین ترانه های خوشبختی را می ماند .
عجب بارونی داره میاد !!!!
قطره های باران را روی صورتم حس می کنم. صورتم خیس شده. ولی ما پشت پنجره هستیم !!!!
چشمهامو باز می کنم.
شاید هزارمین بار است که خیسی بالش بیدارم می کند.
تو رفته ای برای همیشه و رویاهای شبانه هم هرگز نمی تواند گولم بزند سردمه.........
گرمی یادت تنم را یخ می زند
چشمهامو می بندم
می خوام باز هم خواب ببینم
خواب بارون
من و تو و بارون
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی نه غمگساری نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر به این گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من !چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتویی رساند دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که : چرا شبت نکشته ست تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟ که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
سایه

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم.
آنگاه به صد شوق٬ چو مرغان سبکبال
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور٬ از آن قله پر برف
آغوش کند باز ٬همه مهر٬همه ناز
سیمرغ طلایی پرو بالی ست که چون من
از لانه برون آمده٬ دارد سر پرواز
پروزار به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سرا پای تو در روشنی صبح
رویای شرابی ست که در جام بلور است.
آنجا که سحر ٬گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید٬چو برگ گل ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
من نیز چو خورشید ٬ دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح ٬ در آینه جادویی خورشید
چون می نگرم٬ او همه من٬ من همه اویم
او روشنی و گرمی بازار وجود است.
در سینه من نیز ٬ دلی گرم تر از اوست
او یک سر آسوده به بالین ننهاد ست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست
ماهر دو ٬ در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم
ما هر دو٬ در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان ٬ محو تماشای بهاریم
ما آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم
بگذار که - سرمست و غزل خوان- من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم.
فریدون مشیری

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
عرفان نظر آهاری

دزدانه نگاه می کنم
چمدان قدیمی مادربزرگ را
لباس های تمیزی که هربار
اتوشان می کند
عطر می زند
و قاب عکس عمورا دستمال می کشد
و می گوید :
" این ها بوی بهشت می دهند "
و پدرم
یک جفت کفش دارد
که همیشه تمیز است
و نو مانده است
یک بار مادرم می گفت :
" این ها کفش های عروسی باباست "
بابا دیگر کفش نمی خرد
من ناراحت می شوم
وقتی می بینم بعضی ها می گویند:
" بیچاره ! "
درست است که بابای من نمی تواند کفش بخرد
یعنی می تواند بخرد
به خاطر پولش که نیست
سال هاست پاهای بابا
یک صندلی چرخدار است
ومن پاها و زانوی بابا را ندیده ام
به جز در آلبوم قدیمی اش
می گوید
آن ها را فرستاده است
تادربهشت برایش جا بگیرند
حالا بعضی ها می گویند :
" چه حیف شده است بیچاره "
من گریه می کنم چون بابای من بیچاره نیست
بیچاره آنها که فکر می کنند
بابا بیچاره است
همین فردا
لباس های عمو
که بوی بهشت می دهند
و کفش های بابا را
که هیچ وقت نمی پوشد
به هم کلاسی هایم نشان می دهم
تا باورکنند
کسی در بهشت برای ما جا گرفته است .
امین شیرزادی
ای نگار دلبر زیبای من شمع شهرافروز شهرآرای من
جز برای دیدنت دیده مباد روشنایی دیدهی بینای من
جان و دل کردم فدای مهر تو خاک پایت باد سر تا پای من
از همه خلقان دلارامم تویی ای لطیف چابک زیبای من
چون قضیب خیزران گشتم نزار در غمت ای خیزران بالای من
رحمت آری بر من و دستم گری گر نیاری رحم بر من وای من
زار مینالم ز درد عشق زار زان که تا تو نشنوی آوای من
سنایی